......استاد غلامحسین بیگجه خانی تار "جعفر"ی داشت -البته تار مشقی هم که به دستش می افتاد شاهکار می کاشت. یاد باد که روزی استاد را به دعوت قصیده سرای بزرگ مرحوم" جواد آذز" تا تهران مشاعیت و ملازمت میکردم. ساززنهای جوان آن سالهای تهران او را نمی شناختند .در یک مهمانی در خرابات دل آباد "آذر)تاری ونواساز بی بدیل روزگار ما"محمد رضا لطفی"پشت سر استاد دراز کشیده بود ودست و پنجه اش را می پایید و از حیرت و ذوق و شوق می گریست. تار او خاصیتی دیگر بود که همین همورا بود.او تار را به سرعت که میزد نرمی را گم نمی کرد و به خشونت نمی گرایید و به قول خود استاد که نباید با تار دعوا کرد. نرم که می نواخت الماس دانه های مضراب دیگر به شمار نمی آمد و به قول شاد روان شهریار :(( آقا غلامحسین به تار آرشه می کشد و آبشار نت ها را سرازیر می سازد ک چه با مضراب مجبوری نقطه بچینی ولی با آرشه خط می کشی))...............

...............در سحر گاه ۲۴ فروردین ۱۳۶۶ از خماری دنیا به نشئه ی آخرت فرو شده بود چندان پای سالک در برف صحرای عشق. پیر مرد عجیب مرده بود هنوز تار می نواخت .دست راستش مضراب گیر به جانب سینه برگشته و دست چپش گویی دستک تار برگرفته.عجیب بود مجسمه ی تارزن پیر ناکام......
((اصغر فردی))