‌هادی اینانلو: در ديدار اول با جنابعالي يك جور احترام توأم با ترس و وحشت وجود دارد. خودتان چه نظري در اين مورد داريد؟

بهمن رجبي: ضد بنده جوسازي كرده‌اند. يادم است يك پزشكي از آمريكا آمده بود. ديدم همين‌طور خبردار ايستاده. از او پرسيدم كه چرا نگرانيد. در جوابم گفت به من گفته‌اند در را باز كنيد رجبي مي‌زند زير گوشت و از اتاقش بيرونت مي‌كند و به تو فحش مي‌دهد. به او گفتم براي چه بايد اين كار را بكنم. چرا كه اگر دشمن‌ترين دشمن من هم مهمان من باشد، من اين كار را نمي‌كنم. چون انديشه‌هاي من را نمي‌فهمند يا مي‌فهمند ولي چون اين انديشه‌ها را برنمي‌تابند لذا عليه من ناجوانمردانه جوسازي مي‌كنند.

‌ اگر بخواهيد خودتان را به طور غيرمعمول معرفي كنيد چه مي‌گوييد؟ بهمن رجبي را معلم معرفي مي‌كنيد يا عصيانگر، تنبك‌نواز،‌سخنور، نويسنده و محقق و يا ؟

بهمن رجبي: همه اينها كه شما گفتيد را در معرفي خودم مي‌آورم. ضمن اينكه من كسي هستم كه نخست به آفرينش خودم معترضم (با خنده)

چرا؟

نمي‌توانم بگويم. به نظر شما اگر من نبودم اتفاق خاصي مي‌افتاد؟ راستي يادم افتاد، من بايد به دنيا مي‌آمدم تا نظام تنبك‌نوازي ايران همزمان با استاد و پروفسور و بي‌نظير و نابغه و... يك آشغال‌كله هم داشته باشد تا جنسش جور باشد!

 

ولي معتقدم به اندازه سهم و ظرفيتتان حضور داشته‌ايد و داريد.

بگذاريد نقل قولي را برايتان از آقاي گرگين‌زاده كه ناشر آثارم هستند بياورم. ايشان مي‌گويند آفرينشمان شايد اين‌گونه توجيه شود كه شاملو يك وظيفه‌اي داشت و آن را انجام داد يك وظيفه‌اي هم حافظ داشت و يك وظيفه‌اي هم توي ديوانه معترض. جز اين هم نمي‌شود توجيه كرد. البته توجيه ديگري هم دارد. خود شما بهتر مي‌دانيد. من عاشق عشق هستم. اگر كسي يك قران به من بدهد،‌من دوست دارم يك ميليارد تومان به او بدهم. خيلي عاطفي هستم. البته همه عاطفه دارند ولي احساس مي‌كنم من يك كمي زيادي عاطفي هستم. شايد توجيه اصلي‌اش اين باشد كه اين آمدن و رفتن ناخواسته را بايد با عشق و محبت و خوبي پركنيم تا حداقل انسان‌ها از وجود ما رنج نبرند در حالي كه از وجود من سه نفر رنج برده‌اند.

كدام سه‌نفر؟

همسر و دو پسرم، بابك و مزدك.

همه ما دست‌كم مي‌توانيم سه نفر را پيدا كنيم كه از ما رنجيده خاطر باشند. شايد به قول شما اين سه نفر بيشتر از حد معمول از حضور شما رنجيده خاطر و سختي كشيده‌ باشند.

آي گفتي!

خاطرتان هست اولين برخوردتان با ساز تنبك كي و كجا بود؟

بله. دقيقاً. ما در رشت زندگي مي‌كرديم. داخل يكي از خانه‌هاي مدل «قمرخانومي». اگر فيلم خانه قمرخانم را ديده باشيد خانه آن فيلم دقيقاً شبيه خانه ما در رشت بود. درست در يكي از محله‌هاي فقيرنشين رشت. اسم اين محله «بيجاركن» بود پشت ساعت بلديه. خانه بسيار بزرگي بود. چهل اتاق داشت كه حد فاصل هر دو اتاق يك صندوقچه‌ بود. ما دقيقاً كنج اين خانه قديمي زندگي مي‌كرديم. خوب همسايه‌ها مثل حالا نبودند با هم بسيار مهربان بودند. من از پدر و مادر كرد زاده شده‌ام. من پدرم را نديده‌ام. يادم است وقتي پدرم فوت شد روي اين صندوقچه ريتم مي‌گرفتم و به قول خودم تنبك مي‌زدم و با تعجب نگاه مي‌كردم به اطرافيان كه براي چه گريه مي‌كنند. بعدها فهميدم كه پدرم فوت شده بود. مي‌دانيد كه كردها به هر بهانه‌اي شادي مي‌كنند و مي‌رقصند و آواز مي‌خوانند. در خانه ما، براي همسايه‌اي اگر غمي بود همه همسايه‌ها در غمش شريك بودند ولي وقتي شادي‌اي اتفاق مي‌افتاد همه مي‌آمدند سمت اتاق ما. مادرم طشت را برمي‌داشت، مي‌زد و كردي مي‌خواند. من اولين بار ريتم را آنجا شنيدم. بعد از آن در تهران بيشتر با اين ساز آشنا شدم.

در چه سالي به تهران آمديد؟

حدود سال 1322 آمديم تهران منزل دايي‌ام. منزل دايي در سيدنصرالدين بود، بين گلوبندك و ميدان اعدام. دايي آدم متمولي بود و هر كس كه از شهرستان به تهران مي‌آمد مي‌رفت منزل ايشان. اتفاقاً چند وقت پيش سري زدم به خانه دايي كه تبديل به خرابه‌اي شده. بعد از مدتي اقامت به خانه‌اي نزديك منزل دايي كه پشت سيدنصرالدين بود، رفتيم. چون خودمان راديو نداشتيم هر وقت مي‌خواستيم راديو گوش كنيم مي‌رفتيم آنجا. اولين بار صداي تنبك را من همانجا شنيدم.

چند ساله بوديد كه احساس كرديد بايد بصورت آكادميك تنبك‌نوازي را شروع كنيد و به كلاس آموزشي برويد؟

در 10 سالگي و اولين برخورد من با مرحوم تهراني بود كه به بار دوم نرسيد. رفتم انجمن موسيقي در خيابان هدايت كنار سفارت عربستان سعودي . در يك زيرزميني كنار سفارت چند اتاقي بود كه تهراني هم آنجا تدريس مي‌كرد. خالقي هم آنجا بود. سمت راستش زنده‌يادان بنان و معروفي و سمت چپش زنده‌ياد استاد تهراني ـ كه اگر آن پيرمرد نبود ما هم نبوديم ـ نشسته بودند كه من اولين بار تهراني را آنجا ديدم. البته بعد از اين ديدار يك بار هم به منزلشان رفتم ولي ديگر به بار سوم نكشيد.

در اين فاصله تا آشنايي با زنده‌ياد افتتاح چگونه گذشت؟

بعد از آن ديدار نافرجام، خودم به‌طور خودآموز شروع به يادگيري تنبك كردم. البته از همه استفاده مي‌كردم ولي كاملاً شخصي. من تا چهارم طبيعي درس خواندم. اتفاقاً شاگرد اول هم بودم ولي يكباره به‌خاطر مسائل روحي و عاطفي ترك‌تحصيل كردم و 5 سال تمام دست به هيچ كاري نزدم. شايد اگر مادرم نبود،‌برادرانم مرا از خانه بيرون مي‌كردند. به‌طور مثال كار مي‌كردم يك دفعه مي‌رفتم اهواز. كار مي كردم مي‌رفتم يك جاي ديگر. شب‌ها به خاطر امنيت بيشتر كنار كلانتري مي‌خوابيدم. همين‌طور دربه‌دري كشيدم تا شد سال 1338 از سال 38 نمي‌دانم چه‌طور شد كه آرام‌تر شدم و رفتم سربازي تا سال 40 و سپس براي ادامه تحصيل در رشته كشاورزي به اصفهان رفتم. سال‌هاي حدود 41 يا 42 بود كه رفتم راديو اصفهان. آقايي بود به نام ساغري كه تشويقم كرد و گفت كه چه‌قدر خوب ساز مي‌زني.

تا اينجا هنوز تنبك را به‌طور خودآموز فرا مي‌گرفتيد؟

بله. فقط همان دو جلسه بود كه بعد از آن رفتم نزد زنده‌ياد استاد ابوالحسن‌خان صبا. همين خانه‌اي كه الان موزه شده است.

از استاد زنده‌ياد صبا هم چيزي آموختيد؟

خير. استاد صبا گفت من به شما همه چيز اين ساز را ياد مي‌دهم شهريه هم نمي‌خواهم. همه شاگردان ماهي 10 تومان مي‌دهند شما شهريه پرداخت نكن، ولي نمي‌دانم چرا پيش صبا هم نرفتم. اين موضوع قبل از سربازي بود و در زمان به اصطلاح 5 سال دربه‌دري. من از 5/10 سالگي تا سال 1340 كه دوران سربازي‌ام تمام شد دستم به پوست تنبك نخورد. هر وقت پسرخاله يا مادرم تنبكي مي‌خريدند يكي از برادرانم مي‌شكست تا 10 سالگي بعضي وقت‌ها روي طشت مي‌زدم ولي بعد از آن تا سال 40 هيچ اتفاقي نيفتاد.

از اصفهان دور شديم. فرموديد در اصفهان به تحصيل مشغول شديد آنجا چه اتفاقاتي افتاد؟

اصفهان كه رفتم برادرم اجازه داد كه يك تنبك بخرم. به پاس فراق از 10 سالگي تا دوره سربازي روزي دو،‌سه ساعت در كنار راديو با آهنگ‌هاي راديو تمرين مي‌كردم. همه ملودي‌ها را گوش مي‌كردم و تنبك مي‌زدم. يك سال تمام اين ماجرا ادامه داشت.

قبل از اصفهان رفتن نخواستيد دوباره آموزش كلاسيك را شروع كنيد؟

اتفاقاً قبل از اينكه من به اصفهان بروم رفتم نزد زنده‌ياد تهراني،‌حدود سال 42 بود. به ايشان گفتم من را مي‌شناسي ايشان گفت: خير. حق هم داشت مرا در 10 سالگي ديده بود. يكي از چيزهايي كه باعث شد از دست من ناراحت شود اين بود كه به ايشان گفتم ريز 9 انگشتي‌تان ناقص است. تهراني خنديد، بنان و معروفي هم خنديدند. تهراني گفت:‌شما آمده‌ايد ضرب ياد بگيريد يا ضرب ياد بدهيد. گفتم آمده‌ام ضرب يادبگيرم ولي ريز شما ناقص است. تهراني گفت:‌تو بيا بزن. گفتم من نمي توانم ولي حس مي‌كنم ريزتان ناقص است. ديدم يك چيزي در گوشي گفت و خالقي هم خنده‌اش گرفت. مادر من فرهنگ جسور بودن را به من آموخته بود فوراً پرسيدم ايشان چه گفتند كه شما خنديديد خالقي گفت بچه‌جان ناراحت نشو. اين آقا به من گفت «اين بچه بزرگ كه بشه يك چيزي مي‌شهكه البته ايشان اشتباه كرد ما بزرگ شديم و 11 نوع ريز به 5 نوع ريز گذشتگان اضافه كرديم ولي در نهايت همه چيز شديم جز آن يك چيزي كه ايشان گفت! (باخنده)

و بالاخره نزد زنده‌ياد افتتاح رفتيد. چه شد پيش ايشان ماندگار شديد و راضي به آموزش شديد؟

سال 42 در اوج موسيقي گل‌ها با توپ پر رفتم نزد افتتاح كه در خيابان شاهپور در آموزشگاهي به نام ماندانا تدريس مي‌كرد. رفتم و در كمال بي‌ادبي كه اگر خود من بودم شاگرد را بيرون مي‌كردم گفتم من آمده‌ام به شما بگويم تنبك را چگونه بايد زد.

عكس‌العمل ايشان چگونه بود از برخورد شما عصباني نشدند؟

گفتند بفرماييد بنشينيد بعداً با هم صحبت مي‌كنيم. چند دقيقه بعد به من گفت: اين موتيف رو بزن گفتم اين كه قديمي شده. بي‌ادبانه تنبك را از روي پاي شاگردش برداشتم و شروع كردم به زدن. با كمال تواضع گفت آقا ما كه ادعايي نداريم. من توپم پر بود ولي ايشان هم مي‌گفت من ادعايي ندارم. توهين كرده بودم باز طلبكار بودم ولي در واقع ذهنيت منفي از كلاس گذشته مرا مجبور به چنين عكس‌العملي كرده بود.

مرحوم افتتاح شما را از كلاس بيرون نكردند؟

خير. بعد از كلاس رفتم به اصفهان. در راه به خودم گفتم اين چه حركتي بود كه من كردم. گيرم كه حرف تو درست ولي اين طرز برخورد درست نبود. فرداي همان روز با يك جعبه گز رفتم به كلاس. هميشه از خيابان مهدي موش سابق پياده مي‌آمد سمت شاهپور. من را كه ديد پيش خودش گفت ‌اي داد و بيداد اين بابا دوباره آفتابي شد ولي من زانو زدم و گفتم من بابت طرز برخورد و رفتارم از شما عذرخواهي مي‌كنم. ايشان هم دست ما را گرفت و با هم رفيق شديم. گفتم آمده‌ام طرز نواخته‌هاي من را ببينيد. بعد به آنها جهت بدهيد. درسي را كه 2 و 3 ساله به همه مي‌داد. دو، سه ماهه به من داد.

در همين حين بود كه احساس كرديد فقط نبايد تنبك نواخت و بايد مطالعه هم كرد؟

خير. قبل از اين ماجراها بود كه مطالعات و ديگر كارها را شروع كرده بودم. از قبل اهل مطالعه بودم. آرام آرام اين قضايا شكل گرفت تا راهم را انتخاب كردم.

چه چيزي در اين ساز بود كه شما به سمت آن رفتيد؟ منظورم اين است كه اگر مثلاً سنتور دم دستتان بود همين بهمن رجبي مي‌شديد كه امروز هستيد؟ شخصاً معتقدم كساني كه به سراغ سازهاي كوبه‌اي (غيرملوديك) مي‌روند آدم‌هاي خاص‌تري نسبت به بقيه نوازندگان هستند. فكر مي‌كنم انسان بايد خيلي ذهنش انتزاعي‌تر باشد تا با سازي كه ملوديك نيست ارتباط برقرار كند در صورتي كه سازهاي ديگر هم ريتم دارند و هم ملودي و ارتباط برقرار كردن با آنها به نظر من راحت‌تر از تنبك است.

بله. دقيقاً همين‌طور است كه مي‌گوييد. من اگر مادرم پيانو يا ويولن مي‌زد من پيانو و ويولن نمي‌زدم. كما اينكه پدرم گاريچي بود ولي من شدم ماست‌بند! (باخنده)

به عبارت ديگر ‌رسالت شما از آفرينشي كه به آن اعتراض داريد اين بوده كه آمده‌ايد براي اينكه تنبك بزنيد نه ساز ديگر.

بله. همان مطلبي كه آقاي گرگين‌زاده اشاره كرده‌اند. البته من خودم به اين مسئله فكر نمي‌كنم. گويا رندان از خدا بي‌خبر! ناجوانمردانه اين وصله را به من چسبانده‌اند! تا كار،‌دستم بدهند كه دادند.(باخنده)

در بروشور يكي از اجراهايتان ديدم كه نوشته بوديد كه زندگي بدون هنر جهنمي بيش نيست و هنر والاي تنبك‌نوازي به عنوان يكي از شاخه‌هاي زيبايي از تجليات عشق است. اين همه تعصب روي اين ساز يك كمي عجيب نيست؟

اينها تعصب نيست. عشق به انسانيت عشق به راستي و درستي تعصب نيست. شايد شما منظورتان اين است اگر سنتور مي‌نواختم همين جمله را مي‌گفتم بايد بگويم كه نمي‌دانم. باري از نظر من هنر والاي تنبك‌نوازي از تجليات عشق است. اين جمله شايد از مظلوميت و مهجوريت اين ساز نشئت گرفته كه مي‌خواستم اين ساز را با گفتار و كردار و نوشتار خود به جايگاه بالاتر و والاتري ببرم چرا كه اين ساز بسيار مظلوم بود و هنوز هم هست. البته تاحدودي.

جامعه و نوازنده تنبك و نوازندگان سازهاي ديگر چه‌قدر در اين مظلوميت و مهجوريت نقش داشته‌اند؟ به نظر من برخورد جامعه با تنبك و تنبك‌نواز در دهه‌هاي گذشته و نگرش منفي جامعه به اين ساز در 50 سال گذشته امري اجتناب‌ناپذير بود ولي حالا با تلاش شما و همكارانتان اين مثلث كه از سه ضلع نگرش منفي جامعه و تنبك و تنبك‌نواز تشكيل شده بود عملاً يك ضلع آن ـ كه نگرش منفي به اين ساز بود ـ از بين رفته. شايد امروزه هنوز اين نگرش تا حدودي باشد ولي معتقدم به سطح آرامش زيادي رسيده است.

البته هنوز عموميت پيدا نكرده است ولي معتقدم خيلي بهتر شده. الان مردم همان‌طوري كه به فلان تنبك‌نواز نگاه مي‌كنند به تنبك‌نواز ديگر نگاه نمي‌كنند ولي در گذشته تنبك و تنبك‌نواز هر دو منفور بودند.

حرف شما را قبول دارم. حرف من اين است كه در گذشته هم شايد به علي‌اكبرخان شهنازي و فلان تارنوازي كه در فلان مجلس مي‌نواخته يكسان نگاه نمي‌شده، ولي به ماهيت و حتي فيزيك تنبك نگرش مثبتي وجود نداشته حتي اگر نوازنده‌اش انسان كاملاً موجهي مي‌بود. اين نوع نگاه در آن برهه زماني اجتناب‌ناپذير نبود؟

براي شما مثالي مي‌زنم از اجتماع ديروز و امروزمان كه خيلي ساده مي‌شود به وضعيت تنبك‌نوازي در كشورمان تعميم داد. اگر شما وضعيت زنان را در حدود 50 سال پيش نگاه كنيد مي‌ديديد كه مردان همسرانشان را ضعيفه صدا مي‌كردند و اين خود نوعي توهين بود. يعني اينكه زن ضعيف است و بايد از او مراقبت كرد و... تنبك حالت زن در نظام موسيقي ما را داشت. زن در اجتماع ضعيفه بود و فقط بايد مي‌پخت و بچه توليد مي‌كرد و مردان هر وقت دوست داشتند زنان را مي‌زدند.

درست يادم است دوازده ساله بودم زير بازارچه مردي زنش را زد زن چند دقيقه بعد گريه‌كنان آمد به شوهرش گفت بيا ناهارت حاضر است. الان مي‌شود يك زن را كتك زد؟ حتي در روستا هم ديگر نمي‌شود اين كار را كرد. زن به عنوان موجودي ضعيف هم از شوهرش كتك مي‌خورد و هم در اجتماع ارج و قربي نداشت، در واقع برده مرد بود. تنبك هم دقيقاً چنين حالتي را داشت. همه مي‌گفتند پوست و چوب است و خيلي ساده. بله ساده بود با آن وضعيت كه 50 سال پيش نواخته مي‌شد. 50سال پيش فلان نوازنده تار و سنتور با چه‌قدرتي مي‌نواختند ولي فلان تنبك‌نواز آن‌قدر ابتدايي و ساده مي‌نواخت كه انگار نه انگار. اين ساده بودن ساز تنبك عامل بسيار مؤثري بود كه همه بگويند تنبك ساز نيست و دوره فراگيري آن بسيار ساده است. كما اينكه از لحاظ مالي بسيار كمتر از بقيه نوازندگان پول مي‌گرفتند حتي در برنامه گل‌ها بيشتر مواقع اسم افتتاح را موقع معرفي نمي‌آوردند. من گفتم ضمن اينكه تكنيك اين ساز را بالا ببرم از نظر فرهنگي جايگاهي به اين ساز بدهم كه هم اجتماع براي آن ارزش قائل شود و هم نوازندگان. در صورتي كه 50 سال پيش نوازندگان سازهاي ملوديك براي تنبك ارزش قائل نمي‌شدند. حتي خود زنده‌ياد تهراني مي‌گفت من جعبه ساز فلان نوازنده را حمل مي‌كردم. البته اين در جايگاه معلم و شاگردي اشكالي ندارد كه شما از روي احترام به طور مثال جعبه ‌ساز فلان معلم را برايش حمل كنيد ولي اين عمل آن موقع از طرف نوازندگان به تنبك‌نواز بوي بردگي و حقارت مي‌داد. حال من مي‌گويم كه چرا زن نتواند شوهرش را كتك بزند. چرا؟ چون پذيرفته بود كه كتك بخورد و پذيرفته بود كه ضعيفه باشد ولي الان اين‌گونه نيست. من سعي كردم تنبك را از اين حقارت و بردگي نجات دهم. اول با ساز زدن. دوم با روشنگري‌هايم. تا جايي كه همه مشاهده كردند در آخرين كنسرتم با اركستر ملل، تنبك‌نواز تك‌نواز اركستر مي‌شود و...

خصوصيت فردي و اخلاقي شما چه تأثيري در مخاطبان شما در جهت رد يا تأييد شما داشته است؟ بهتر است اين‌طور بگويم اگر تا امروز شما هيچ سخنراني و صحبتي نكرده بوديد و فقط ساز زده بوديد برخورد مخاطب با شما چگونه مي‌بود؟

شكي نيست كه اگر فقط ساز مي‌زدم برخوردشان مثبت‌تر بود. ولي من نمي‌توانم فلان انديشه‌ام را با ريتم دوچهارم بيان كنم. اگر فقط تنبك‌نواز بودم حرف شما درست بود ولي وقتي من نويسنده و محقق هم هستم به نظر شما مي‌توانم فلسفه حيات را با ريتم شش چهارم در تنبك بيان كنم؟ به تنبك‌نوازي مي‌گويند حرف نزن كه فقط تنبك مي‌نوازد. ولي من كه فقط تنبك نمي‌زنم.ولي چون منتقد تند و تيزي هستم كسي خوشش نمي‌آيد من حرف بزنم. فلان تنبك‌نواز نبايد حرف بزند چون فقط ساز نواختن را بلد است. آيا ما مي‌توانيم به شاملو بگوييم چون شاعري فقط شعر بگو؟ وقتي شاملو محقق و مترجم و متفكر بوده و ضمناً متون باستاني را هم مي‌دانسته بايد به او گفت فقط شعر بگو كاري ديگر نكن؟ من شخصاً در كنار اين كارها ضمناً تنبك هم مي‌زنم. ولي يك تنبك‌نواز صرف نيستم.

وقتي مي‌گوييد ضمناً تنبك هم مي‌نوازم، مي‌خواهم بدانم اين كارها را زيرمجموعه تنبك‌‌نوازي‌تان مي‌دانيد يعني تنبك‌نوازي بهانه‌اي است براي ديگر فعاليت‌هاي شما يا انديشه‌هاي شما بهانه‌اي است براي تنبك‌نوازي؟

هر دو با هم ولي در كل مي‌گويم من يك تنبك‌نوازم و تنبك‌نوازي من بر همه فعاليت‌هايم جامعيت دارد. شاملو هم مي‌گفت من يك شاعرم ولي كارهاي ديگر هم مي‌كرده اما خودش را شاعر معرفي مي‌كرده.

در هنر معمولاً پديده‌هاي هنري را به هنر جدي كه نخبه‌پسند است و هنري غيرجدي و عام‌ كه عموم مردم به آن علاقه دارند،‌تقسيم مي‌كنند. تنبك‌نوازي شما در كدام جهت حركت كرده است؟

تنبك‌نوازي من در جهت تكامل حركت كرده كه مخاطب آشنا به تكامل، قضاوت خودش را خواهدكرد.

بعضي از قطعات شما كه تداعي ملودي‌هاي معروف مثل در قفس، اتل‌متل‌توتوله و... مي‌كند در اين جهت نيست كه چون عامه مردم اين ملودي‌ها را مي‌شناسند تداعي ريتميك و شناخت ريتميك آن برايشان ساده‌تر و زود فهم‌تر خواهدبود؟ منظورم همان ارتباط با عامه مردم است.

خير من به اين هدف اين كار را انجام نداده‌ام. قبلاً گفته‌ام من براي تنبك 3 بعد قائل هستم. اولين بعد اين ساز تكنوازي صرف اين ساز است. دومين بعد همنوازي با يك ساز ملوديك و سوم گروه‌نوازي با سازهاي كوبه‌اي و ملوديك. البته در همه اينها وجوه اشتراكي يافت مي‌شود. تم و پلنگ و اشاره در همه آنها وجود دارد. در همنوازي با سازهاي كوبه‌اي تنبك‌نواز يك نقش خاص دارد ولي در همنوازي با سازهاي ملوديك تنبك‌نوازي من متفاوت از نقش قبلي است و در كوارتت‌ها و دو نوازي‌ها هم همين‌طور. در هر كدام بايد با نگرشي متفاوت در نواختن برخورد شود. كما اينكه 35 سال پيش گفته‌ام تنبك‌نواز در همكاري با گروه سازهاي ملوديك بايد عين ملودي را مجسم كرده و آن را القا كند باري، بين اين سه بعد وجوه اشتراك است ولي وجوه افتراقش بر اشتراكش مي‌چربد.

موضوع ديگري كه مي‌خواهم مطرح كنم موضوع هنر و اخلاق است. معمولاً اخلاق براي ما يك سري بايدها نبايدها مي‌گذارد. تحت يك سري شرايط و قوانين و عرف به ما گفته مي‌شود اگر فلان كار را كنيم كار اخلاقي است در غير اين صورت غيراخلاقي است...

براي هنرمند خلاق و عصيانگر بايد و نبايدي وجود ندارد. او تابع شرايط نيست بلكه شرايط را به‌وجود مي‌آورد اگر حافظ مي‌خواست طبق دستور زبان زمان خودش شعر بگويد حافظ نمي‌شد، مي‌شد سلمان ساوجي!

ولي هنر انسان‌ها را سوق مي‌دهد به سمت اخلاق...

ببينيد نه لزوماً اخلاق عامه‌پسند بلكه اخلاق هنرمندپسند...

ممكن است چيزي كه شما مي‌گوييد اينجا اخلاق باشد ولي جاي ديگر به كلي رد شود و طردش كنند.

بله. چرا كه اخلاق امري اعتباري است و بسته به شخص و فرهنگ‌هاي مختلف فرق مي‌كند.

در امضاهايتان جمله‌اي معمولاً مي‌نويسيد كه «تنبك‌نواز نه تنبك» معتقدم اين جمله شايد 50 سال پيش كه به اين ساز بالفعل نگرش منفي وجود داشت، صدق كند يعني اگر حتي فردي آدم موجهي هم بود در كنار اين ساز غيرموجه مي‌شد ولي يك تارنواز درست در حالت عكس اين قضيه به خاطر نگرش تا حدودي مثبتي كه به اين ساز بود حتي اگر غيرموجه هم بود، اين‌گونه نگاه نمي‌شد. بهتر بگويم خود ساز هم عاملي بود براي شخصيت دادن به انسان‌ها...

هنوز هم مي‌گويم. تار نواز نه تار. پيانونواز نه پيانو. تنبك‌نواز نه تنبك. بدون تفسير!

هنرمند موسيقي در زمان شما آفرينش و حركتش همگام با شرايط محيط بود. يعني اگر مردم اعتراض داشتند موسيقي شما رنگ و بوي اعتراض داشت. اگر جامعه شاد بود موسيقي هم شاد بود اگر غم بود موسيقي هم غم داشت. چرا امروز هنرمندان جوان ما با شرايط اجتماعي و سياسي اطرافشان همسو نيستند؟ يا بهتر بگويم به طور كل بي‌تفاوت شده‌اند.

به اين سؤال بايد هنرمندان جوان پاسخ بدهند ولي در مورد ما به قول حافظ «حقه‌ مهر بدان نام و نشان است كه بود» كما اينكه شاهد بوديد كه در كنسرت اخير تالار كشور با تصنيف از خون جوانان وطن لاله دميده عارف قرويني تنبك نواختيم و اين حركت نشان مي‌دهد كه ما هنوز هم نسبت به پيرامون خود بي‌تفاوت نيستيم.

منظور من شما و تعدادي هم‌نسلان شما نبود. منظورم اين است كه چرا هنرمندان نسل حاضر نسبت به شرايط اطرافشان بي‌تفاوت شده‌اند؟ همگام با مردم اعتراض و شادي و هيجان دارند ولي در هنرشان تجلي پيدا نمي‌كند. چرا؟

هنر و دانش اگر به انسان بينش ندهد مفت نمي‌ارزد به اين معنا كه اگر آدمي فقط ساز بزند چهارپايي بر او تكنيكي چند. و اگر به عنوان مثال جامعه‌شناسي بداند،‌چهارپايي بر او كتابي چند. اين، به بينش مربوط است با اين توضيح كه نوازنده بايد بداند كه چرا مي‌نوازد براي چه كسي مي‌نوازد، كجا مي‌نوازد و براي چه منظور. بر اين اساس تا زماني كه من در اركستر ملل هستم و اركستر ملل وجود دارد اين تصنيف از خون جوانان... بايد اجرا شود. چون اين فقط يك تصنيف نيست كه ما بنوازيم و طرف به قول معروف لذت ببرد. اين تصنيف يك پيام است.

چرا اين اواخر با جوان‌ها بيشتر همكاري مي‌كنيد.

چرا كار نكنم؟

بعضي از مخالفان شما ـ در اثر عدم شناخت ـ مي‌گويند در ميان جوانان شايد بهتر ديده مي‌شويد يا حرفتان اصطلاحاً حرف اول و آخر در گروه است.

خود شما آقاي اينانلو چه فكري مي‌كنيد؟

من جدا از اينكه به توانايي فني جوانان اين نسل اعتقاد راسخ دارم، معتقدم همين همكاري شما با جوانان هم نوعي اعتراض است به هم نسلانتان كه به هنرجو و جوانان نسل فعلي نگاهي به شدت اغراق‌آميز از بالاي برج عاج دارند. شما از طراحي پوستر گرفته تا دريافت دستمزد و اجراي صحنه‌اي كاملاً خودتان را با جوانان يكسان مي‌دانيد. اين هم يك نوع اعتراض است.

همين‌طور است كه مي‌گوييد. راستي آقاي مشكاتيان چهار مضرابي دارد در نوار مژده بهار همراه با تصنيف «طالع اگر مدد دهد» كه به نظرم جالب است. چند روزي است دستم را با اين چهار مضراب گرم مي‌كنم. حال برايتان مي‌زنم تا مشاهده كنيد چه طور مي‌شود تنبك زد و همگان متوجه شوند كه براي جلوه كردن بايد برنامه داشت.

«بعد از اين پاسخ جناب رجبي شروع به همنوازي با چهار مضراب و تصنيف آقاي پرويز مشكاتيان نمود و براي تك‌تك جمله‌هاي چهار مضراب و تصنيف جمله‌اي ساخته بود كه با آن مي‌نواخت و در طول نواختن مي‌گفت: مشكاتيان اين جمله را اين‌طور گفته من اين جمله را مي‌زنم. چون اين جمله تنبك اين پايه چهار مضراب را بهتر نشان مي‌دهد و معتقد بود نمي‌شود با هر چهار مضراب يك‌سري جملات شش شانزدهم كليشه‌اي نواخت.»

بنده عرض كردم كساني كه شما را نمي‌شناسند و چون شما زبان انتقادتان تند و تيز است اين‌گونه فكر مي‌كنند. به شدت بر اين عقيده‌ام كه شناخت شما از روي سن و سخنراني و تنبك‌نوازي‌تان با زماني كه در اين اتاق و كلاس هستيد و به اصطلاح تا بيرون اين سقف، كاملاً متفاوت است. تا كسي از نزديك زندگي و منش شما را نديده باشد و با شما نشست و برخاست نداشته باشد شما را آن‌طور كه بايد نخواهد شناخت. اين‌هاست كه مي‌گويم باعث اين جور قضاوت‌ها مي‌شود.

كاملاً درست اشاره كرديد. همين است و غير از اين هم نيست. من وقتي جوان بودم كسي به من اعتنايي نمي‌كرد. من با تمام مدعيان ساز زده‌ام كه حالا با جوانان كار مي‌كنم. چرا اين‌طور فكر نمي‌كنند كه چون جوانان بهتر ديده شوند رجبي با آنها كار مي‌كند؟ كما اينكه معتقدم جواناني كه با آنها كار كردم از دو نوازي‌ها و سه نوازي‌ها و گروه‌نوازي در جاهايي خيلي بهتر از اين مدعيان ساز زدند. اينها بي‌انصافي است من چنين آدمي نيستم. شايد بعضي از اين مدعيان شايد كه نه حتماً براي دادن دستمزد كمتر و جولان دادن با چهار تا جوان كار كنند ولي شما بهتر از هر كسي مي‌دانيد كه من وقتي با جوان‌ها كار كردم،‌چگونه مي‌آمدم سر تمرين، چگونه دستمزد گرفتم. من فقط با اين كار ساختارشكني مي‌كنم نه كار ديگر.

بعد از گذشت حدود نيم قرن تنبك‌نوازي با تمام سختي و مشقات چه در خود نظام موسيقي و چه در نظام غيرموسيقي وقتي به گذشته نگاه مي‌كنيد فكر مي‌كنيد چه كارهايي هنوز باقي مانده باشد كه شما انجام نداده باشيد؟

من در حد توان و ظرفيتم كارهايي كردم تا در نهايت،‌خدمت ناچيزي به تنبك و انديشه‌هاي نهفته در پس پشت آن كرده باشم. شايد فقط بايد ازدواج نمي‌كردم تا اين سه نفر از دست من رنج نمي‌كشيدند.

اگر باز هم به دنيا بياييد همين مسير را طي مي‌كنيد؟

اگر يك ميليارد و بي‌نهايت بار ديگر متولد شوم يك ميليارد و بي‌نهايت بار ديگر اوضاع تنبك و تنبك‌نواز را مثل 35 سال پيش ببينم يك ميليارد و بي‌نهايت بار ديگر همين راه را خواهم رفت.

با تشكر فراوان از وقت و حوصله‌اي كه در اختيارم گذاشتيد.

من هم سپاسگزارم.


 

نوشته شده توسط p.kh در پنجشنبه ششم تیر 1387 ساعت 22:11 موضوع | لینک ثابت