هنر و موسيقی در فلسفه شوپنهاوئر

آرتور شوپنهاوئر فيلسوف بزرگ آلمانی، به سال ۱۷۸۸ در دانتزيگ متولد شد و در سال۱۸۶۰ در فرانکفورت درگذشت. پس از پايان تحصيلات در رشته فلسفه، شاهکار خود کتاب « جهان همچون اراده و ايده» را در سال ۱۸۱۸ نوشت و آن را انتشار داد. ولی کتاب وی مورد استقبال قرار نگرفت و پس از سالها فقط چند نسخه آن به فروش رفت. تنها پس از حدود سی سال از انتشار کتاب مزبور در حدود سال ۱۸۴۸ بود که فلسفه او مورد استقبال قرار گرفت و ناگهان به اوج شهرت رسيد.
شوپنهاوئر خود را جهان- ميهن می دانست و هرگز يک ملت باور( ناسيوناليست) آلمانی نشد. وی فرهنگی بسيار پهناور داشت و نويسنده ای زبردست بود. او هرگز ازدواج نکرد. وی ادعایش اينست که حقيقت را از افلاطون
، بودا وکانت دريافته است.
برای ورود به نظريات او درباره هنر و موسيقی و اهميت و ارزش آن بايد مختصری از مبانی، مفاهيم و نتايج فلسفی او بيان شود.

                                                         *     *     *

 شوپنهاوئر در تاريخ فلسفه به بدبينی معروف شده است. وی دارای مسلک ايده آليسم می باشد و دراين قسمت زير نفوذ کانت قرار دارد.
اما شوپنهاوئر در فلسفه خود سعی ميکند که اين حقيقت را مدلل سازد که جهان، نمایش ساده ای است که عامل آن اراده ای کور می باشد. برخلاف هگل که حقیقت جهان را عقل می پنداشت و جهان را از راه آن تفسير ميکرد.
اراده ذات مطلق است و چيز های جهان همه نمود و نمايشهای اوست به درجات مختلف. اين امر واحد، اين جهان نمايش و تصورات را که متغير و تابع زمان و مکان و متکثر است، جلوه گر می سازد، مطابق صورتها و نمونه هايی که ثابتند و از تبعيت زمان و مکان فارغ و نمونه کامل چيزها می باشند. همان نمونه هایی که افلاطون ايده ها(صور يا مثل ) ناميده است. جهان اين صور برعکس جهان اراده و حوادث، جهان وحدت وکليت و سکون و ثبات و بقاست. هريک از انواع نيروهای طبيعت، خواه جماد، گياه و حيوان مرتبه مخصوصی است از تجسم اراده کل که به عالم نمايش و تصوير درآمده است. مفاهيمی چون نيرو، حرکت و عليت هم اراده است. اگر اراده به شکل کل درنظرآيد، آزاد است و مختار؛ زيرا در جنب آن اراده ديگری که آن را مجبور و محدود کند وجود ندارد؛ اما هر جزيی از اجزای کل يعنی، انواع و اراده افراد و اعضا همه معلول و مجبور اراده کلی هستند و تابع ضرورت و ايجاب. اين اراده دچار کوشش بی پايان و سرگردانی ابدی است و حيات و زندگانی لاينقطع توليد ميکند. مفهوم اراده، به « خواست» و « خواست زندگی» هم تعبير ميشود.
اصل وجود و حقيقت ذهن انسان نيز اراده است و حتی تن او نیز همان اراده اوست که عينيت پيدا کرده است و هر عنصری از تن مناسبت و مساعدتی با امری از امور اراده که تمايلات و نفسانيات اوست دارد، و عقل و استدلال و هوش و حافظه، خادم و تابع و آلت دست ميل است.

                                                         *     *     *

 شوپنهاوئر نتيجه می گيرد که چون جهان همه اراده است و ذات مطلق از عالم وحدت و سکون به عالم کثرت و حرکت آمده است، بايد همه شر و درد و رنج باشد:
 - برای آنکه اراده بذاته خواست و طلب است و خواهش و درخواست او بيش از وسع و اندازه اوست. در مقابل هر آرزويی که برآورده شود، ده آرزوی نابرآورده وجود دارد. ميل و طلب را نهايت نيست؛ ولی کاميابی محدود است.
 - همچنين زندگی شر است برای آنکه رنج مايه و حقيقت اصلی آنست و لذت فقط امری منفی است و عبارت است از فقدان رنج و به قول ارسطو، مرد خردمند در جستجوی لذت نيست؛ بلکه در بند رهايی از غم است.
 - زندگی شر است برای آنکه به محض اينکه شخصی از درد و طلب رهايی يافت، ملول و کسل می گردد و در جستجوی سرگرمی برمی آيد؛ يعنی رنج بيشتری. بنابراين زندگی مانند آونگی ميان رنج و کسالت در حرکت است.
 - زندگی شر است برای آنکه هرچه موجود زنده کاملتر و هوش و دانشش افزونتر شود، رنج بيشتر می گردد و در انسان به بالاترين درجه خود می رسد. پيشرفت دانش راه حل اين مساله نيست.
 - بالاخره بالاتر از همه، زندگی شر است برای آنکه زندگی مبارزه و جنگ است. هر جای طبيعت که بنگريم، مبارزه و رقابت و پيکار می بينيم و همه جا تناوب مرگبار پيروزی و شکست به چشم می خورد. هريک از انواع برای به دست آوردن مايه و زمان و مکان انواع ديگر می جنگد.
و شوپنهاوئر اشاره به شرور زيادی در جهان می کند که در اين مختصر نمی گنجد.
به عقيده شوپنهاوئر بنياد اخلاق شفقت و احساس همدردی از مشاهده رنج ديگران است.

                                                      *     *     *

 با اين حال تکليف چيست و آيا اين درد را درمانی هست؟
از اينکه به عقيده شوپنهاوئر اصل و حقيقت جهان اراده و نفس است و علم و عقل فرع و عرض می باشند و نفس بر عقل غالب است، نباید چنين پنداشت که او اين امر را می پسندد و نيکو می داند؛ بلکه به کلی عکس اينست. نمی توان بر رنج و شر حيات پيروز شد مگرآنکه اراده تابع عقل و علم شود.
و شوپنهاوئر در مورد لزوم بکارگيری عقل و انديشه و کسب معلومات در زندگانی برای سلطه بر نفس و اراده و خواهش بيانات مفصل دارد که در اين جا مجال برای تفصيل ندارد.  

ژرف انديشی هنری

رشه تمام شرها نزد شوپنهاوئر بندگی خواست است و فرمانبری از خواست زندگی. شوپنهاوئر برای گريز از بندگی خواست، دو راه پيشنهاد می کند که يکی چندگاهی(موقت) و جزيی است و واحه ای است در صحرا ، و ديگری دايم و کلی. راه نخستين ژرف انديشی هنری (مستغرق شدن در هنر و مظاهر زيبايی ) و راه هنر است و دومين، طريق پارسامنشی و راه رستگاری و در نهایت يکی شدن با وجودکل و رسيدن به آرامش مطلق می باشد و در اين قسمت و مواردی ديگر تحت تأثير بودا است. راه دوم موضوع بحث ما نمی باشد؛ پس به نخستين می پردازيم.

                                                *     *     *

 در ژرف انديشی هنری انسان به مشاهده گری بی تعلق بدل می شود. اما مقصود اين نيست که ژرف انديشی  هنری چيزی دل انگيز نيست. برای مثال، اگر من به يک شیء همچون شيئی هوس خيز يا هوس انگيز بنگرم،  ديدگاه من، ديدگاه ژرف انديشی هنری نيست؛ در اين صورت من نگرنده ای دلبسته ام و در واقع بنده يا ابزار  خواستم. اما من می توانم به شیء زيبا ، نه همچون چيزی هوس خيز يا هوس انگيز، که تنها و تنها به ارزش هنريش بنگرم. آنگاه من مشاهده گری بی تعلق خواهم بود؛ نه بی علاقه و دست کم چندگاهی از بندگی خواست آزاد شده ام و ذهنم به جای آنکه ابزاری در خدمت برآوردن شهوت باشد، از آرامش برخوردار شده و ديدگاهی يکسره عينی و بی تعلق در پيش گرفته است. انسان با ژرف انديشی هنری از آن فرمانبرداری اصلی دانش از خواست یا شهوت بر می گذرد و به « ذهن فارغ از خواست شناخت » بدل می شود «که ديگر در پی نسبتها بر اساس اصل جهت کافی (قانون علت و معلول) نيست؛ بلکه آرام می گيرد و در ژرف انديشی پايداری درباره عينی که به او عرضه شده است، جدا از پيوند آن با هر عين ديگر، غرقه می شود.» .  
شوپنهاوئر نظريه گريز چندگاهی از راه ژرف انديشی هنری را با يک نظريه متافيزيکی پيوند می دهد که بر آن نام « ايده های افلاطونی» می گذارد. می گويد خواست خود را بی ميانجی در ايده هايی عينيت می بخشد که نسبت آنها به افراد اشياء طبيعی، نسبت سرنمونها به رونوشتها است و هر چيز که به صورت يا ايده خود نزديک باشد، زيباست؛ زيرا که به وحدت و سکون، يعنی کمال نزديک و از جهان حوادث دور شده است. پس کسی که با زيبايی سروکار دارد، از جنبه انفرادی و تکثر دور می شود و از خود يک اندازه بيخود می گردد و از دنيا و شر و شورش يک دم می آسايد و مشاهده کمال زيبايی هم به درستی دست نمی دهد مگر اينکه شخص از خود بيخود شود. در آن حال در می يابد که او جزيی از جهان نيست؛ بلکه جهان جزيی از اوست و چون به اين پايه رسيد، فيلسوف واقعی اوست. از زندگانی عادی برکنار شده، از منافع دنيوی اعراض کرده ، از عوارض تهی و از حقايق پر شده. به سبب غريق بودن در دريای زيبايی از هرچيز بی نياز گرديده ، در ميان مردم حاضر، ولی در همان حال غايب است. دنيا در نظرش سراب است و هرقدر در اين دريا غريقتر باشد، وارسته تر است.  

نبوغ

نبوغ عاليترین شکل علم خالی از هواهای نفسانی است. نابغه کسی است که توانايی درک و شهود ايده ها را دارد. ذهنی که از دست ميل و اراده رهايی يافت، می تواند اشياء را چنانکه هست ببيند و از ميان تعينات و جزييات، صور افلاطونی يا جوهر کلی اشياء را می بيند. فکر او متوجه امور اساسی و کلی و ابدی است؛ ولی فکر ديگران متوجه امور ناپايدار و جزيی و بی واسطه است.
لذتی که نابغه از زيبايی می برد و تسلی خاطری که از هنر می يابد و هيجانی که از ديدن هنر و هنرمند در او پيدا می شود، همه غم و اندوه زندگی را از ياد او می برند.

هنر

عمل هنر، رهايی دانش از قيد هوا و اراده و ترک نفس و منافع مادی آن و ارتقا به مرتبه شهود حقيقت است. مقصد علم، جهان است با اجزاء آن و مقصد هنر، جزء و فردی است که جهانی در آن نهان است. يک اثر هنری هر چه بتواند صورت افلاطونی شیء را بهتر نشان دهد، به موفقيت نزديکتر است. به همين جهت غرض از تصوير يک شخص مطابقت محض نيست؛ بلکه غرض آن است که تا حد امکان بعضی از صفات اساسی يا کلی انسان را عرضه بدارد. در ادبيات نيز نمايش صفات فردی ( با قطع نظر از صفات ديگر ) به نسبت تجسم مثال و نمونه کلی طبقه آن فرد ، اهميت بيشتر پيدا می کند؛ نظير فاوست، دون کیشوت و ... .
مقام هنر از علم بالاتر است؛ زيرا علم از راه کوشش برای جمع مواد و استدلال احتياط آميز به هدف می رسد و هنر آنا از راه شهود و تجلی به غرض خويش نايل می گردد. برای علم داشتن موهبت و استعداد لازم کافی است؛ ولی هنر احتياج به نبوغ دارد. يک نمايشنامه حزن انگيز از آن جهت زيبا و هنری است که ما را از مبارزه فردی دور می سازد و وادار می کند تا به دردها و رنجهای خود با ديده بالاتری بنگريم. هنر غم و اندوه زندگی را تسکين می دهد؛ زيرا ما را از امور جزيی و زودگذر به جهان کلی و ابدی می کشاند. به قول اسپينوزا ، ذهن هرچه بيشتر منظر جاودانی اشياء را ببيند، به همان قدر در ابديت سهيم است.  

سلسله مراتب هنرها

ميزان شوپنهاوئر برای طبقه بندی و ترتيب سلسله هنرها، درجات عينيت يافتن خواست يا اراده است.
به اين ترتيب که از هنر معماری و مجسمه سازی که هنری سه بعدی هستند به نقاشی که هنری دو بعدی است، و همه هنرهای مکانی هستند، به سوی شعر و از همه بالاتر موسيقی که هنرهای يک بعدی و زمانی می باشند، رو به کمال می روند.
معماری فرانماينده برخی ايده های پستتر همچون سنگينی و همبستگی و استواری و سختی است؛ يعنی صفات کلی سنگ. نگارگری و پيکرتراشی تاريخی فرانماينده ايده انسان است؛ اگرچه سروکار پيکرتراشی در اصل با زيبايی و لطافت است و سروکار نگارگری بيشتر با فرانمودن ويژگی وشور. شعر می تواند تمامی درجات ايده ها را بازنمايد؛ زيرا مايه بی ميانجی آن مفاهيم است. اگرچه
شاعر می کوشد با کاربرد استعاره ها مفاهيم تجريدی را به سطح دريافت حسی فرودآورد و خواننده يا شنونده را توان آن بخشد که ايده را در شیء محسوس دريابد. اما با اينکه شعر می تواند تمامی درجات ايده ها را بازنمايد، هدف اصلی آن باز نمودن انسان است؛ آنچنان که انسان خود را از ميان سلسله ای از کردارها و انديشه ها و احساسهای همگام با آنها باز می نمايد.
عاليترين هنر شاعرانه نزد شوپنهاوئر تراژدی است؛ زيرا در تراژدی سرشت حقيقی زندگی بشری را می بينيم که به قالب هنر ريخته شده و به شکل درام فرانموده شده است.
اما والاترین همه هنرها موسيقی است. واگنرگويد: شوپنهاوئر نخستين کسی است که با روشن بينی فلسفی وضع موسیقی را درميان هنرهای زيبای ديگر شناخت و تعيين کرد. کانت و هگل در بيان مراتب هنرهای زيبا، موسيقی را در ميان نقاشی و شعر قراردادند و مقام شعر را برتر دانستند؛ اما شوپنهاوئر موسيقی را مافوق تصورات دانست و آن را عاليترین هنر انسانی شمرد.  

موسيقی

قدرت هنر در بالا بردن ما از اين عالم نفسانی بيشتر در موسيقی آشکار است. موسيقی به هيچ وجه مانند هنرهای ديگر رونوشت آمال و تصورات و حقيقت اشياء نيست؛ بلکه نشاندهنده خود اراده يا خواست است. موسيقی آن حرکت وکوشش و سرگردانی ابدی اراده را نشان می دهد که بالاخره به سوی خود برمی گردد و کوشش را از سر می گيرد. به همين جهت اثر موسيقی از هنرهای ديگر نافذتر و قويتر است؛ زيرا هنرهای ديگر با سايه اشياء سروکار دارند و موسيقی با خود آنها.
فرق ديگر موسيقی با هنرهای ديگر در اين است که موسيقی مستقيما - نه از راه تصورات - بر احساسات ما اثر می کند.
انسان با گوش فرادادن به موسيقی از آن حقيقت نهفته در زير پديدارها کشف مستقيمی می کند؛ اگرچه
نه به صورت مفهومی ؛ و اين حقيقتی را که به صورت هنری پديدار شده، به صورتی عينی و بی تعلق درونيافت می کند؛ نه همچون کسی که اسير چنگال جباريت خواست است. افزون بر اين، اگر می توانستيم همه آنچه را که موسيقی بدون مفاهيم بيان می کند، بدرستی با مفاهيم بيان کنيم، به فلسفه راستين می رسيديم. او با چيزی سخن می گويد که از ذهن لطيفتر است.
قلمرو موسيقی در حقيقت متعلق به اين جهان نيست. به قول بتهوون : « توصيف کار نقاشی است. شعر نيز در اين کار و در مقايسه با موسيقی می تواند توفيق زياد داشته باشد و ميدان آن به اندازه ميدان من محدود نيست؛ اما در مقابل، ميدان من در مناطق ديگر بسيار گسترده است و به آسانی نمی توان به قلمرو من دست يافت. »

لحن و ايقاع در موسيقی به منزله تقارن در هنرهای تجسمی است و از همين رو موسيقی و معماری کاملا نقطه مقابل هم می باشند و چنانکه گوته می گويد، معماری موسيقی جامد است و تقارن لحن و ايقاع ساکت.
شوپنهاوئر موسيقی محض يا مطلق را برتر از موسيقی برنامه ای يا توصيفی می داند؛ مانند موسيقی
برنامه ريزی شده يا تقليدگر که صداهای طبيعی را تقليد می کند يا « نقاشی در صدا» و همچنین اپرا.
طبق نظر شوپنهاوئر، موسيقی عالیترين نوع هنری بوده و نيازی به حمايت اشکال ديگر هنری ندارد. به نظر او وقتی موسيقی به کلمات خيلی نزديک می شود و در پی شکل گرفتن بر اساس حوادث باشد، اين يعنی که مترصد استفاده از زبانی است که به خودش تعلق ندارد.
                

شوپنهاوئر گويد:
موسيقی را نمی توان به زبان يا قلم بازگفت؛ بايد شنيد و آزمود.
از زمان و مکان و عليت، پاک فارغ است و همچون ارقام و اشکال هندسی قالب و ظرف همه چيز است و برخلاف اصل عليت، ما را از علت خود منصرف می سازد و مجذوب می کند.
موسيقی نمايشگر افسونگری است که اراده مکتوم ناشناختنی را با تمام شور و وسوسه و جوش و خروش و زير و بم آن می شناساند.
موسيقی، هنرِ هنرها و زيبايیِ زيبايهاست. زورق نجاتی است که غريق منجلاب حيات را برمی گيرد و به بهشت آرزو می برد.

 

گردآوری و تدوين: کياوش ماسالی، فروردين ۱۳۸۵

 منابع:
تاریخ فلسفه، جلد هفتم ( از فیشته تا نیچه)، فردریک کاپلستون، ترجمه : داریوش آشوری
تاریخ فلسفه، ویل دورانت، ترجمه : عباس زریاب
سیر حکمت در اروپا، محمد علی فروغی 
 


 

نوشته شده توسط p.kh در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 ساعت 13:56 موضوع | لینک ثابت